پدیدآورنده:حسن ابراهیمزاده،
،
انقلاب اسلامی ایران، نه تنها معادلات منطقهای و خاورمیانهای را بر هم زد و موجب بیداری جهان اسلام شد بلکه معادلات کل جهان را نیز دچار چالشی جدی ساخت و مکاتب سیاسی و فرهنگی رایج در دنیا را در بنبستی تحلیلی قرار داد.
این هماوردطلبی انقلاب، مرهون مؤلفهها و شاخصههای اوست که تنها مختص این انقلاب است.
امام راحل (ره) در وصیتنامه سیاسی الهی خود، به صراحتبدین نکته اشاره کردند: «انقلاب اسلامی چه در شکلگیری و پیدایش و چه شیوههای برخورد و مؤلفهها و آموزهها با سایر انقلابهای جهان متفاوت بوده و آن را از انقلابهای دیگر متمایز ساخته است.
«میشل فوکو»، که در سال 1357 و پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، دو بار به ایران سفر کرد و در این سفرها از تهران، قم، و آبادان دیدن و مشاهدات خود را در کتابی به نام «ایرانیها چه رؤیایی در سر دارند؟» به رشته تحریر درآورد.
انقلاب را، انقلابی جدای از انقلابهای دیگر، مطالبات مردم را مطالباتی دیگر و تحلیلگران جهانی را در بنبستی تحلیلی به تصویر میکشد و مینویسد:
«وقتی از ایران آمدم سؤالی که همه از من میکردند این بود: «این انقلاب است؟» (فقط به این علت است که در فرانسه آرای عمومی، یکصدا به چیزی که "داخلی" نباشد علاقهمند میشود) من جوابی نمیدادم، اما دلم میخواستبگویم: نه به معنی ظاهری کلمه، انقلاب نیست; یعنی نوعی از جا برخاستن و برپا ایستادن نیست، قیام انسانهای دستخالی است که میخواهند باری را که بر پشت همه ما، به ویژه بر پشت ایشان، بر پشت این کارگران نفت، این کشاورزان مرزهای میان امپراتوریها، سنگینی میکند از میان بردارند، بار نظم جهانی را. شاید این نخستین قیام بزرگ بر ضد نظامهای جهانی باشد، مدرنترین و دیوانهوارترین صورت شورش.
درماندگی آدمهای سیاسی قابل درک است. کار آنان ارائه کردن راه حل است. میگویند: چارهاندیشیهایی که رژیمهای نظامی ارائه میدهند، این است که راه را از نظام نایبالسلطنگی برای جمهوری میگشاید. همه این راهها، هم از نابودی شاه میگذرد، پس دیگر مردم چه میخواهند؟ آیا در واقع بیش از این چیزی میخواهند؟ اما همه میدانند که این مردم در واقع چیز دیگری میخواهند! به این دلیل است که انسان این همه تردید میکند که به ایشان فقط همین را پیشنهاد کند. به همین دلیل است که همه در بنبستند. در واقع، در حساب سیاست چنین جنبشی را در کجا باید نشاند؟» (1)
«میشل فوکو» در همان ایام مطالبات مردم را آزادی اما نه از نوع آزادیهای غربی و آزادی امیال به تحلیل میگذارد و پیوند افسانهای مردم با رهبری دینی خود را چنین قلمزنی میکند:
«ایرانیها هم، کمی مثل دانشجویان اروپایی دهه شصت، همه چیز را میخواهند اما این همه چیزی که میخواهند "آزادی امیال" نیست، بلکه آزادی از هر چیزی است که در کشورشان و در زندگی روزانهشان نشانه حضور قدرتهای جهانی است و در واقع این احزاب سیاسی - لیبرالها یا سوسیالیستهای هوادار امریکا یا مارکسیستها - و حتی خود صحنه سیاست، به نظر ایشان هنوز کارگزار این قدرتها هستند و همیشه بودهاند.
و از اینجاست که نقش شخصیت آیةالله خمینی که به مثابه اسطوره است، روشن میشود. امروز هیچ رئیس دولتی و هیچ رهبر سیاسی حتی به پشتیبانی همه رسانههای کشورش نمیتواند ادعا کند که مردمش با او پیوندی چنین شخصی و چنین نیرومند دارند.» (2)
گذشت زمان هرگز نتوانست ویژگی منحصر به فرد انقلاب اسلامی را دچار خدشه سازد. از اینرو، نویسندگانی که پس از حلتحضرت امام و حوادث پس از آن را به تحلیل گذاردند، بر همان نکتهای تاکید داشتند که «میشل فوکو» پیش از پیروزی انقلاب آن را به تصویر کشید.
«لیلی عشقی» در کتاب خود تحت عنوان "زمانی غیر زمانها" که در خارج به رشته تحریر و به فارسی ترجمه شده است مینویسد: «این انقلاب به ما میگوید که دست کم پایان پارهای از انقلابات فرا رسیده است. این انقلاب، انقلابها را دچار انقلاب ساخت، این انقلاب نه شباهتی به قبلیها داشت و نه شباهتی به بعدیها (هرچند رویدادهای بزرگ سیاسی، که به دنبال این انقلاب رخ داده و میدهند، باز هم انقلاب نامیده میشود.) این انقلاب پایان یک دوره و آغاز دوره دیگر بود. و به همین دلیل نیز بین این دو دوره وضعیت منحصر به فردی داشت و متفکران این انقلابها هم از شناسایی آن به عنوان یک انقلاب ابا داشتند، زیرا این انقلاب ناهمگنی در میان ناهمگنها بود و برای قدرتهای بزرگ هم غیرقابل تحملتر از انقلابات دیگر بود. انقلابی از هر نظر غیرقابل معرفی.» (3)
علاوه بر اشاره "لیلی عشقی" به شباهت نداشتن و ناهمگن بودن این انقلاب با انقلابهای دیگر و ایجاد انقلاب در انقلابهای دیگر، این انقلاب را پایان یک دوره و آغاز دوره دیگر برمیشمارد. اما پایان کدام دوره و آغاز کدام دوره دیگر و با چه ادبیاتی؟!
اینجاست که شهید دکتر "فتحی شقاقی" مکتبآموز امام خمینی (ره)، پایان را پایان ترس و واهمه از ابرقدرتها و پایان سایه لیبرالیسم و سوسیالیسم و آغاز راه، آغاز منطق نخستین اسلام با ادبیات عاشورایی میداند; ادبیاتی که ماهوارههای غرب را از درک رابطه این انقلاب با نهضت کربلا عاجز گذاشته است. "فتحی شقاقی" در مقدمه کتاب «جهاد اسلامی» که آن را به «امام خمینی» و «حسن النباء» تقدیم کرده است، مینویسد:
«منطق نخستین حرکت اسلام بار دیگر ظاهر شده است. رسانههای غربی و شاگردانش متحیر و سرگردان، انگشتبه دهان ماندهاند! با قلمهایشان که به مرکب شیطان آغشته است درباره آیةالله مینوشتند که تودههای میلیونی تشنه آزادی و بازگشتبه خدا گرداگرد او جمع شدهاند و در حالی که، آنان هر روز برای جیمز جونز عامل کشتار جوانان امریکا در فکر یافتن بهانهای بودند، کامپیوترهای امریکا از سر ناتوانی درمانده شدند که میان شهادت امام حسینعلیه السلام در بیش از 1300 سال پیش با سرنگونی نظامی که مدرنترین و با ثباتترین نظامهای غرب آسیا شمرده میشد. چه ارتباطی وجود دارد!»
«اکنون با تداوم و پیشرفت انقلاب، مفاهیم تازه سر برآورد و مفاهیم کهنه ناپدید میگردد...
وحشت مداوم در بین افراد مرعوب از سلطهگری و خشونت ابرقدرتها که چونان شمشیری آخته ضد اسلام و آینده آن به نظر میرسید... این وحشت اکنون فرو میپاشد و آن توهمات رنگ میبازد، زیرا ابرقدرتها همچون سایر موجودات روی زمین ممکن است در محاسبه حتی با کامپیوتر اشتباه کنند!
این مرحله از آن اسلام است. از اینرو، تودهها زیر سایه آن پناه گرفتهاند... اگر این مرحله از آن اسلام نبود، تودهها اینگونه به خاطر آن بیرون نمیآمدند... کلیه احتمالات در برابر ملتهای منطقه فرو ریخته است... اکنون اعلام میشود که تجربههای توانفرسا در زیر سایه لیبرالیسم و سوسیالیسم به شکست و فروپاشی انجامیده است.» (4)
از همان آغاز نهضت، پذیرش شهادت در مقابل پذیرش ذلت، شعارهای شهادتطلبانه و ادبیات عاشورایی در فریادهای مردم و رهبرشان تاسی به حسین به علیعلیه السلام را در نظرگاه تحلیلگران به منصه ظهور رساند.
"لیلی عشقی" در کتاب خود، دعوای مردم و امامشان با شاه و دستگاه ستمشاهی را دعوایی بر سر تعیین مبدا تاریخی برمیخواند; مردمی که به دنبال حسینعلیه السلام و کربلا و شاهی که به دنبال کوروش و تخت جمشید است! وی در این کتاب مینویسد:
«انقلاب هم در عین آنکه نقطهای است که مردم سیاستخود را در آن بازسازی میکنند، روایتی بر گذشته و بازسازی بنیان چهارده قرنی ایران نیز میباشد، روایتی که به صراحتحاوی افسانه بنیانگذار است. مردمی که میخواهند به مبدا و به سرچشمه اولیه برگردند، در کربلا متوقف میشوند، در واقع، چنین بازگشت مشهوری به سرچشمه خود به معنای تعیین سرچشمه هم هست; دوگانگی واژه تاویل در اینجا به کمال قوت خود میرسد; یعنی برگشتبه اول و قرار دادن آن به عنوان سرچشمه حال، دعوای ملت ایران با پادشاه خود مربوط به همین تعیین بود; وقتی مساله موجودیت مطرح میشود باید سرچشمه آن هم مشخص شود. این سرچشمه برای شاه کوروش و برای مردم امام حسینعلیه السلام بود.» (5)
انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و مبدا تاریخی تغییر یافت. انقلاب اسلامی در کنار دو انقلاب بزرگ، یعنی انقلاب کبیر فرانسه و انقلاب روسیه در جرگه انقلابهای مادر که انقلابهای دیگری از دامانشان زاده میشود قرار گرفت. با این تفاوت که، عمود خیمه و ادبیات این انقلاب با دو انقلاب دیگر کاملا متفاوت بود.
اگر عمود خیمه دو انقلاب دیگر «نفی خدا» و ادبیات یکی از آنان «ادبیات اومانیستی» و دیگری «ادبیات اشتراکی» بود، عمود خیمه انقلاب «توحید» و ادبیات آن «ادبیاتی عاشورایی» بود; ادبیاتی که در تمام نوشتارها، سخنرانیها و وصیتنامههای آنانی که سنگ پایه این انقلاب را بنیان نهادند و بر سر آرمانهای آن جان باختند کاملا مشهود و ملموس است. به گونهای که هرکس واژگانی غیر از قاموس عاشورا به کار برد نه تنها در بین مردم وارث این انقلاب به شمار نمیرود، بلکه بیگانه و نامحرم تلقی و معرفی میشود.
روح شهادتطلبی و پذیرش مرگ خونین در برابر ذلت و سازش در صحیفه نور و موضعگیریهای حضرت امام از آغاز نهضت و حتی پیام آن سفرکرده درباره پذیرش قطعنامه نشان از عدم عدول امام و رهروان امام از تغییر ادبیات انقلاب در برخورد با تمدنهای کفر و شرک است.
در منظر حضرت امام کسی که در برابر کفر و شرک تسلیم شود، روحانی واقعی نیست و طلایهداران مردم روحانیت واقعی است که شهادت را بر ذلت پذیرا شود و مردم را به سوی تفکر عاشورایی سوق دهد. امام راحل (ره) در جایی ادبیات خود و مردم انقلابی را ادبیات عاشورایی به تصویر میکشند و میفرمایند:
«آن چیزی که در سرنوشت روحانیت واقعی نیست، سازش و تسلیم شدن در برابر کفر و شرک است که اگر بند بند استخوانهایمان را جدا سازند، اگر سرمان را بالای دار برند، اگر زنده زنده در شعلههای آتشمان سوزانند، اگر زن و فرزندان و هستیمان را در جلو دیدگانمان به اسارت و غارت برند، هرگز اماننامه کفر و شرک را امضا نمیکنیم.» (6)
در مکتب عاشورایی امام «آزادی» بزرگتر از آزادی در دنیای «شهادت» و تاسی به حسین بن علیعلیه السلام است.
«من به تمام دنیا با قاطعیت اعلام میکنم که اگر جهانخواران بخواهند در مقابل دین ما بایستند، ما در مقابل همه دنیای آنان خواهیم ایستاد و تا نابودی تمام آنان از پای نخواهیم نشستیا همه آزاد میشویم و یا به آزادی بزرگتری که شهادت است میرسیم. » (7)
هویت و موجودیتخیمه انقلابی که عمود آن «توحید» و ادبیات آن «ادبیاتی عاشورایی» است، موجودیت همه مکاتب سیاسی و فرهنگی منحط را به خطر انداخت. از اینرو، همه دنیا برای نخستین بار برای از پای درآوردن یک انقلاب به تفاهم رسیدند. ناکارآمدی حربههای اقتصادی، سیاسی و نظامی غرب و ایادی آنان را بر آن داشته است که با حرکتی فرهنگی هم عمود خیمه و هم ادبیات عاشورایی آن را هدف قرار دهد.
از اینرو، از چند سال گذشته و در راستای تحریف و تغییر ادبیات عاشورایی انقلاب گامهایی را در محورهای گوناگون سازماندهی کرده است که مهمترین آن را میتوان، محورهای ذیل دانست که در آینده پیرامون هر یک مطالبی تقدیم میگردد.
1. تغییر مبدا تاریخی انقلاب (از کربلا به تخت جمشید)
2. ارائه تحلیل تعقلی از شهادت (سنجش ارزش شهادت با معیارهای خاکی)
3. تبدیل انقلاب به دو دوره (فنا و بقا و جنون انقلابی و تثبیت قانونمندی)
4. ترویج تفکر تساهل و انزواگری (صوفیگری - نیهلستی و عرفانهای کاذب)
پینوشتها:
1. میشل فوکو، ایرانیها چه رؤیایی در سر دارند، ص 65
2. همان، ص 64
3. زمانی غیرزمانها، لیلی عشقی، ترجمه دکتر احمد نقیبزاده، ص 148
4. فتحی شقاقی، جهاد اسلامی، ترجمه هادی خسروشاهی، ص 20
5. زمانی غیر زمانها، همان، ص 152 و 153
6و7. صحیفه نور، ج 20، ص 243
0 Comments:
Post a Comment